رویا دست به دعا بر داشته است. آرام آرام زیر لب با خدای خود حرف می زند. او دختری است مانند همه دخترهای دیگر.
خودش هم می خواهد مثل دخترهای دیگر باشد، شاد پر شور سر زنده.
ولی گاهی وقت ها بیماری اش این اجاره را به او نمی دهد. رویا یک بیمار تالاسمی است و برای ادامه زندگی به تزریق خون نیاز دارد.
برای او تزریق خون به معنای بازگشتی است به زندگی عادی، بازگشت لبخند به چهره پاکش.
لبخندی که به آسانی می شود با اهدا یک واحد خون، بر لبانش نشاند.
رویا نامه ای برای تو نوشته تا قدردان دریای بیکران محبت تو باشد.
«تو ای همدم و یاریرسان من، که می دانی خونت به من زندگی می بخشد.
تو دور از منی، ولی همدلی ات را حس می کنم.
خون تو مرا به زندگی باز می گرداند. تو از خون خودت می گذری، تا من هم زندگی کنم.
زندگی من وابسته به زندگی توست و همیشه دعا می کنم که تو سالم و تندرست باشی.
تنها یک خواهش دیگر از تو دارم، به خاطر سلامت هر دومان،با دقت و صراحت به پرسش های پزشکان سازمان انتقال خون پاسخ بگو.
به من قول بده فراموش نکنی، که من برای زنده ماندن به کمک تو نیاز دارم.»
«رویا صبح خیز»